شاید هرگز !.
با هر که دوست میشوم
انگار آنقدر دوست بوده ام
که دیگر...
...که دیگر زمان خیانت است!
فاجعه نگاهت بود
پرستو لانه در چشمت داشت
ريشه در قلبم.
از چشمت تا قلبم
فاصله - پرواز بود.
«... پلک نزن!
پرستو ميپرد.
خيال عصيان ميکشد.
قلبم جا ندارد
ميترکد...
پلک نزن!»...
فاجعه نگاهت بود.
آشيانه ويران شد
پرستو پرکشيد...
همين قدر کوچک... همين قدر بي نهايت...
کاش دنيا همين ميشد. همين صندلي. همين ميز. و همين من پشت مونيتور. کاش دنيايم همين جا بود. اين کوچک ِ بينهايت. و صداي آدم ها اين خطوط سياه بود. زيبا و گيرا. و ميتوانستم تمام روز را باشم اين جا. و ديگر غصه ي چيز هاي ديگر را نخورم و غصه اي اگر باشد براي همين ها باشد و اشکي اگر بريزم پاي اين واژه ها باشد که فراموش نميکنند.و من پر بودم از اين هم نفسي ها. که بخوانم و دوست بدارم. انگار براي من باشند اين کلمات. و خودم را پيدا ميکنم. و مينويسم و آنها ميخوانند. و مينويسند. و اين زنجير بافته ميشود. همين جا. نه پشت هيچ کوهي. و دنيايمان همين طور ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد و ما با دنيايمان. ياد بياور که دست هاي هم را ميگيريم و ميشويم يک دايره بدون اول و آخر. حتي اگر نبينم صورت هيچ کدامشان را. مهم نيست. هر کدام شان يک کلمه اند برايم . يک واژه. و ميدانم که واژه ها را دوست ميدارم. و چشم هايي که اين واژه ها را مينويسند و چشم هايي که واژه هايم را ميخوانند. حتي اگر سهم من از اين همه چشم هاي کره زمين - کمتر از انگشتان دست باشد. و ندانم که رنگي اند اما دلم ميگويد که برق ميزنند.
کاش دنيايم همين جا بود. همين نوزده اينچ ِ بينهايت. وقتي غرق ميشوم در واژه ها، به خيال ميروم ، غصه ميخورم شاد ميشوم ، بغض ميکنم، پرواز ميشوم، راه ميگشايم ، دوست ميدارم، ميخوانم، مينويسم، کاش دنيايم همين جا بود...
همينقدر کوچک همينقدر بينهايت...
بوی کافور ، عطر یاس
بوی کافور
خاک سرد
هجوم تاریکی
تنم میلرزد...
شقایق- وداع خواند
باد آمد
پرپر رفت.
ابر بوسه کشید بر سنگ
جانم سر خورد
بر پوست خاک.
عطر یاس-
بال شاپرک شد-
روحم را ربود...
هوا بوی کافور میدهد
دستم بوی کافور میدهد
تنم بوی کافور میدهد
من مرده ام...

√ بی قراریت آتش میکشدم...
- گريه نکن!باشه؟!
- نمي تونم. نميشه.
- گريه نکن! باشه؟!
- آخه فقط من ميتونم برا اشک ها آواز بخونم. بايد بخونم تا برقصن.باید برقصن تا بمونن. اگه نرقصن يخ ميزنن! اگه يخ بزنن ميميرن...
يک
سکوت ميکني -
سکوت نمي شنوم -
اشک هايت صداي فاصله هاست...
دو
پنهان مي کند خود را در من -
آرام ميگيرم در برابرت -
از چشمانم بگو...
سه
نديده ام مست شدنت را -
ديده ام آب شدنم را -
من اول ِ راه...تو آخر ِ راه...درد دارد...
بي تاب است؟!
بي تاب است شايد دخترک!
بي تابِ قراري که بي قراري هايش را تاب آورد...
درگير است؟!
درگير است شايد
درگيرِ دخترکي که درگيرِ هيچ نمي شود...
يا شايد در خيال سير مي کند!
روياي نگاهي که گاهِ اتفاق ، گريزان از آن است...
تو بگو!
من به کدام صراة ، مستقيمم؟!!...
+ دخترک را که نمیتوان گشود. تا ابد سر به مهر میماند... می دانم اما "من" آدم نمیشود هرگز تا بی نهایت!
√ صورتی رفتیمـ
می آیی برویم؟! بی کفش میرویم و میرویم و میرویم... میرسیم به کفش های صورتی- گوشه ی جاده. جفتِ هم.بی مسافر. یکی لنگه ی تو - یکی لنگه ی من. جفت نبودند پاهامان. شدند. جفت که آمدند جاده هم دراز آمد.
می رویم و میرویم ومیرویم...
پیرهن صورتی باران میخورد بر بند. آستینی برای من. دیگری برای تو.باران خوردیم. هم دست نبودیم. شدیم. مثل همان عکس ژورنال که همه در یک لباس بودند و ما خندیدیم.در امتداد دست هامان بی انتها شد جاده. دست به دست میرویم و میرویم و میرویم...
چتر صورتی را باد میرقصاند.گم شده بود از دست های خیابان. کوتاه می آییم برای زیرش. تکه ای برای من. تکه ای برای تو. هم قد میرویم. جا نمیمانیم.
هم پا- هم دست- هم قد میرویم و میرویم و میرویم.
جاده مان کودک می ماند تا بی نهایت...
زندگي ِ هزاران ساله ام را مرور مي کنم
و به آينده ي هزار ساله ام فکر!
هزاران بار از خود پرسيده ام
من - کجا ايستاده ام؟!...
جراحان ِ اثبات ِ خدايي ِ خدا را بي زارم...و خداشناسان جاهل را بيزارتر...
جايي نيست؟...از اين همه زمين...از اين همه دنيا...از اين همه کهکشان...از اين همه وسعت... جايي نيست؟!...
جايي نيست که دوست داشتن را دليل نخواهند؟ ...که افتادن سيب به قانون جاذبه ختم نشود؟... که کوچکي و بزرگي انسانها با عينک هاي تاريک ِ همسانانشان داوري نشود؟... جايي نيست که زمين و زمان را فلسفه پيچ نکنند؟... که خودشناس باشم نه ديگر شناس؟... که با دانشم بيش از اين به حقارتم دامن نزنم؟...
جايي نيست که من باشم؟!... تنها من...تنها من...
من کجا ايستاده ام؟!...
+ روي زمينم اگه نگاه کني...هستم؟! شايد...اون که ميگفت نيستم. ميگفت تو- تو يه دنياي ديگه راه ميري(البته به مسخره) .
نيستم؟! نميدونم... فک کنم نصفشو نبودم. شايدم بيشتر. وقتي نباشي کيف ميده آخه. کيف ميده که خودتو غرق خيال کني. حتي اگه بدوني که خيالت خيلي خياله. که خيلي مسخره است. بعضي وقتا اونقد که خودت خودتو مسخره ميکني! اما بازم کيف ميده که اونجا باشي. کيف ميده که اينجا نباشي... اما واسه هميشه که نميشه اون بالا بود. بايد بياي پايين.وقتي که مياي دردت ميگره. آخ...آخ... آخه ميدوني که اين پايين از اونايي که اون بالا بودن خبري نيست.بعضي وقتا هم اون قد دردت ميگره از راستي ها که ديگه دلت نميخواد برگردي تو خيال... اما خيال مثه درياست .ميکشودنت تو خودش و غرقت ميکنه. ميدوني که؟!...
حالا فک کنم بيشتر از نصف نفس هام- تو خيال بودم. شايدم بيشتر از اين...
ترس نداره که!... مگه داره؟؟! آره خب - اگه از ديدگاه سايکالوژيستي نگاه کني - ايراد داره که آدم خيالاتي باشه. ولي من که قبلا همهشونو گذاشتم زير پام. پس چرا بايد نگران باشم؟!...گور باباي روانشناسي!!!
چرا بايد نگران باشم؟!...فوق فوقش جنازه اّمو تو يکي از اين خيالا پيدا ميکنن. يعني ميتونن؟!...
++ حالا هر چقدر هم که اين روباه نارنجي - ناز و ماماني باشه و کارشو بلد باشه... من اما اکسپلورر خودمو ميخوام. بالا خره يه روز درستش ميکنم. يه روزي...
+++ ...دوشنبه : درستش کردم. گفته بودم که درستش میکنم. یادته؟!... براوو خودم!
+ دچار مشکلات اکسپلورری شده ایم . اکسپلورر قاطی کرده و خودمان بدتر!!!
یعنی هیچ صفحه ای رو باز نمیکنه. باید نذر کنم براش... کمک کنید پلیز!!!
از اونجایی که بلاگمون از نون شبم واجبتره گشتیم یه راهی یافتیم واسه باز کردن صفحه. و خب چون همیشه در امر جستجو موفق بودیم - یه راهی پیدا کردیم.
ولی...ولی هرکار میکنم نمیتونم واستون نظر بدم! پستاتونو میخونم ها ! در اسرع وقت میسعییم تا مشکل رو حل کنیم!
(با تشکر روابط عمومی)
++اولین دایاداستان از من در http://heandshe.blogfa.com
اولین بار که یکی داستانامو میخونه... یه وقت نزنین تو ذوقم استعدادم قهر کنه...
+++ با کمال شرمندگی همین جا واسطون نظر میدم! میدونم پرروییه ولی درک کنین لطفا!
++++ سپاس
نه ميتواني در آب هايش شناور باشي
ونه در ساحل ، مرگ ِ موج هايش را نظاره گر
در تو طاقتِ طوفان او نيست...
نه تاب رفتن داري
و نه
قرار ماندن...
.
.
.
در خاطره ي با دريا بودن
نابود ميشوي...
بي هيچ رد ِ پايي...

one
احساس مي کنم هر آنچه که ميدانم
يا فکر مي کنم که مي دانم
روزي از من گرفته خواهد شد
مثل همه چيز هايي که گرفته ميشود...
شايد بهتر بود که اصلا نميدانست م!
مثل همه چيز هايي که
نمي دان م...
two
تنها سيب م را شمرده ام
و عددش را خوب
آگاهم...
که هيچ فلسفه اي
کم و زياد کردنش را قادر نيست!!
خطايي اگر باشد
ريشه اش را در يادگيري اعداد بايد
جست...
three
هزار کتاب
تنها - هزار کلمه بر من خواهد افزود!
کدام سيب ممنوعه را
با چوب ِ واژه ها توانم چيد؟!...
اقيانوس ِ انديشه - مرا چه سود
اگر عمقي برايش نباشد؟!...
بوده که آیا روزی بی تو باشم؟!...
...بوده . هر روز -
بی دست های تو ام...
بوده اما که روزی بی هوای تو باشم؟!...
بی هوای تو -
کجایم جای پرواز است؟...
بی تو -
هر روز م روز مباداست*...
+ *شعری از قیصر
قبل تر ها خانه اي داشتم بر پوست شب با طعم قهوه...بدون شکر. که ميشد با يک عاشقانه فرانسوي کلمات نارنجي رنگ را در آن مزه مزه کرد :
Et si tu n'existais pas,
Dis-moi pourquoi j'existerais ?
Pour traîner dans un monde sans toi,
Sans espoir et sans regrets.
و عکسي از يک فنجان که جاي بودنم بود...که هوس مي کردم يکي از آن ها هميشه دستم باشد لبريز از يک قهوه...بدون شکر.
بار ها و بار ها خانه ام را مي گشودم و کلمات را تکرار ميکردم...انگار کسي ديگر آنها را گفته باشد براي من...با لذتي بي پايان غرق در صداي ژو داسين :
Et si tu n'existais pas,
Dis-moi pourquoi j'existerais ?
Pour traîner dans un monde sans toi,
Sans espoir et sans regrets.
انگار براي من خوانده بودش. براي خانه ام. براي دستم که وسوسه ميشود به آرامشي که در يک فنجان خوابيده است...همان طور که جانم - کلماتم را مي طلبد.
خانه ام ويران شد. خرابش کردم. نمي خواستمش ديگر. و شايد به خاطر چشم هايي که ميدانستند اين کلمات نارنجي از کدام ذهن بيرون مي آيند.
دلم قهوه مي خواهد...بدون شکر. با همان فنجان...با همان کلمات نارنجي...با همان صداي فرانسوي...با همان توت فرنگي بودنم...
که همه شان نت هاي ساز گار يگ آهنگ بودند انگار...که مي دانستند چطور بايد در صفحه اي سياه بدرخشند. که روزي دوستي گفت: چه خوب تضاد ها را کنار هم چيده اي!
حالا دخترکي دارم بر پوسته اي خاکستري که بي نهايت دوستش دارم. با روباني قرمز...که نشان دختر بودنش است...که صداي شکستن مرز هاست...که جسارت مي آورد و گستاخي گاهي.
نمي دانم اينجا با کدام ترانه ميتوان آرام گرفت!...
بار ها و بار ها بازش ميکنم و ميخوانمش و غرق مي شوم در طعم دختر بودن که گاهي به تلخي قهوه ايست بدون شکر! که دخترک منم!...
دخترکي که دلش قهوه ميخواهد و بي نهايت دلتنگ شده براي آن کلمات ِ نارنجي.
لبخند سرخ
امروز سرم را از پنجره آويزان کردم و
ديدم شاخه ي گل سرخ را در حياط همسايه.
انگار دستش را به طرفم دراز کرد...
نگاهم کرد...نگاهش کردم...
با هم دوست شديم.
حالا هر چند دقيقه يک بار از پشت مونيتور نگاهش ميکنم تا مطمئن باشم که هست.
و او به من لبخند ميزند يعني:نگران نباش حالم خوب است.
تب ميکنم
به
خنده اي که در انعکاس ِ خيال
محو ميشود...
ميبيني؟...مجنون شده ام...فکرش را هم نميکردي...فکرش را هم نميکردم...آخر تو که سحر نميداني...
من هم هيچگاه چشمانم برق نزده است...
اما...يک بار...تنها يک بار - اتفاق افتادي و لرزانديم...و من هر بار- در همان يک بار تکثير ميشوم و تو را تکرار ميکنم...
ميبيني؟...مجنون شده ام...آنقدر که بي تو ميخندم...ميخندم...ميخندم...آنقدر که محو ميشوم...
و تو هيچ گاه دستت را دراز نکردي که مرا بيرون بکشي...
تو فقط راه ميروي...راه ميروي...
آنچه از تو يادگار دارم - قدم هاي توست...آنقدر که نفس کم مي آورم براي شمردنشان...
مرا محصور کدام حريم کرده اي؟...چگونه مرا اينچنين در بند کردي؟...من آزاد بودم...رها...تو نبودي...چرا شدي؟...اتفاق ِتو کي از آغاز فراتر ميرود؟...هر بار از اول تکرار ميشوي...
چه کرده اي با من؟...تو که ناز کردن نمي داني و دل بردن...اين همه ادا و اطوارت براي کيست؟...
من که منت کشي نميدانم...من که خريدار نازت نيستم...من که سر فرود آوردن در غرورم جا نميشود...
من شيفته ي روح توام...
اسمت را که شنید-
لرزید...
گر گرفت...
به جای من...
چرا؟...
مگر چقدر میشناسدت؟
چقدر میداند از تو
که ثانیه را با نامت تب میکند؟...
کاش به جای من می مرد
با نام تو...
و من -
زندگی م
رنگ ِ خالی میگرفت...
+باز آهنگ ها...باز خیال...باز غربت بنفش............من میمانم و سکوتی سنگین...
براي من
سنگيني نگاهت اعدامم ميکند
چشمانم را در مي آورم!
اين بار
ويران ميسازي تنم را.
با اين همه...
حضور چشمانت را از من مگير
حضور چشمانت را از من مگير
حتي اگر سردي نگاهت -
به صليب کشاند
روحم را .
براي او
براي رستگاريش نذر کرده بودم -
نميدانم...
بي قراري دانه ها بود
يا لرزش دستانم...
نخ پاره شد و دانه ها
رقصيدند و رفتند...
من -
مبهوت رفتنشان
مثل رفتن او...
اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت ِ عزيمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت
فروغ
چه مغرور بوده ام در هفت سالگي ، چه بزرگ! آن قدر که بوده ام آن روز ها ، حالا نيستم - هيچ گاه نبوده ام ديگر.
انگار تمام بزرگيم در هفت سالگي اتفاق افتاد همان طور که ميگويند اتفاق مي افتد همه ي زندگي آدمها در يک لحظه
قبل از تولد!فهميده بودم همه ي زندگي را يک باره که تا سال ها براي فهميدنش زندگي ميکنم.
وسعت پيدا کردم آن قدر که ديگر در من جا نمي شدم و هفتاد سال هم که بگذرد به عظمت هفت سالگي نخواهم رسيد !در هيبت زني بودم در آغاز کودکي و اکنون کودکي را مي مانم در لحظه هاي زنانگي. چه سخت بوده ام با همه ي چشمه هايي که جوشيد از چشمانم و چه شکننده ام امروز با اين چشم هاي
کوير زده...
و آن قدر بال داشته ام که شاپرک شدن را به همان لحظه آموخته ام - به گمانم.
زمان ِ مرگ بود بي شک - اگر انتهاي کمال را آغاز پرواز بداني!
و فکر مي کنم که تو دخترک! تو همان هفت سالگي ِ مني که ماندي با من -
و جدا از من!...

من از مردن نمیترسم اما...
از خبر ها میترسم...من از زنده به گور شدن ِ تنی نیمه جان میترسم...
من از گلوله - شکنجه -چشمبند سیاه اگر برای تو باشد میترسم...من از ضجه های چشم های ملتهب میترسم...من از رفتن های بدون خداحافظی میترسم...
من از جان دادن های خاموش میترسم...
من از غفلت ِمغرورانه میترسم...
من اما
از مردن ِ خویش
حتی با شکنجه - گلوله و چشم بند سیاه
نمیترسم...
خون
مرا زنده خواهد کرد.
بادي از من
بادي از تو
کافيست...
چه اهميت دارد اگر تن ها بپوسند در انتظار
که روح ها خراش بردارند در انزوا...
گوارا ست اين چنين جان دادن!
بگزار - خون بپاشد دل
و
کور باد چشم ِ چشمه هاي اميد!
بادي از من
بادي از تو
کافيست...
که بر بادمان دهد...
که بر باد شويم...
وصله پینه + میخواهم بنویسم اما... نیامده میروند... میروند...میروند...
وقت رفتن که ميشود
پيراهن نارنجي ام را مي پوشم
بنفش - تنگ ميکند دلم را...
موهايم را به بالا سنجاق مي کنم
با گل سري قرمز
و بقيه اش را رها مي کنم روي شانه ام
تا زيرش تاب بردارد...
همان گونه که خواستني تر مي شوم برايت!
کفش هاي طلايي ام را به پا ميکنم
با همراهي پاشنه هايشان
آسمان مي شوم در برابرت...
مي گويي: شال و کلاه کن هوا سرد است!
مي گويم: با تو که باشم فصل ها بيرنگ ند...
تو فيروزه اي مي خندي به همه کوچکيم...
من سبز مي شوم به همه بزرگيت...
مي گويم : صبر کن تا نتي بنوسم برايشان که ميرويم!
ميگويي: بنويس پرواز است رفتن نيست...
بنويس بازگشتي نخواهد بود اين کوچ را...
بنويس پروانه ها پيش از آنکه پير شوند م ي م ي ر ن د ...


